موجود
کتاب مردی به نام اوه
کد کالا: ۵۹۱۹

مردی به نام اوه

ناشر:

چشمه

قیمت: ۳۲۰۰۰ ۲۷۲۰۰ تومان
(۴ از مجموع ۱ نظر)

  کتاب  «مردی به نام اوه» نوشته «کارل فردریک بکمن» در سال ۲۰۱۲ در سوئد چاپ شد، ۶۰۰ هزار نسخه از آن در همان سال فروخته شد و رتبه اول پرفروش‌های سوئد و نیویورک تایمز را از آن خود کرد. این کتاب تابه حال به بیش از ۳۰ زبان‌ترجمه شده‌است. فیلمی با اقتباس از این داستان در سال ۲۰۱۵ به کارگردانی  «هانس هولم»   ساخته شد که برنده جایزه جشنواره فیلم  کابورگ  و در هفت زمینه نامزد جشنواره  گلدبک  شد.

این کتاب پس از‌ترجمه «حسین تهرانی» و انتشار آن توسط «نشر چشمه» ، در ایران هم مورد استقبال مخاطبان قرار گرفت و در مدت زمان کوتاهی به چاپ سی‌ام رسید. هفته‌نامه معتبر اشپیگل در معرفی این کتاب نوشته است:

«کسی که از این رمان خوشش نیاید، بهتر است اصلاً هیچ کتابی نخواند.»

چهل فصل با اوه

نویسنده با لحنی ساده و روان و با طنزی شیرین خواننده را در شخصیت اوه غرق می‌کند که در طی خواندن داستان ناخوداگاه، گاهی می‌خندی و گاهی اشک می‌ریزی و بعد از پایان داستان دلت برای اوه تنگ می‌شود و با مرگ اوه، انگار یکی از آدم‌های اطرافت را از دست می‌دهی. کتاب چهل فصل دارد و هر فصل با یک عنوان زیبا و جذاب شروع شده. مانند مردی به نام اوه و یک نفر در گاراژ، مردی به نام اوه یک کامپیوتر می‌خرد که کامپیوتر نیست، مردی به نام اوه و یک گربه مجروح، مردی به نام اوه و یک زن جوان در قطار، مردی به نام اوه و روزی که دیگر کاسه صبرش لبریز شد، مردی به نا اوه و مردی به نام رونه و…

اوه و شروع جذاب کتاب

اگر از خودتان پرسیده‌اید که این مردی که اوه نام دارد دقیقا چه جور شخصیتی است؟ بهتر است بدانید بکمن اوه را اینطور معرفی کرده: اوه مردی سنتی که از دنیای جدید، هیچ نمی‌داند  و برای اثبات این اتفاق شما را در همان اول قصه به تماشای صحنه خرید کامپیوتر می‌نشاند. اوه  در داستان بکمن از نسلی است که چیزی را عوض نمی‌کنند و دور نمی‌اندازند و حالا با دنیایی مواجه شده است که همه چیز را به بهانه ناکارآمد بودن و به درد نخور بودن عوض می‌کنند یا دور می‌اندازند. خودروها را، شغل‌ها را و حتی آدم‌ها را.

«دنیایی شده که آدم را دور می‌اندازند قبل از اینکه تاریخ مصرفش تمام شود.»

اوه در این داستان در مواجه با دسته‌ای از آدم‌ها که خودشان را بدون فکر با مد تطبیق می‌دهند چنین واکنشی نشان می‌دهد:

«مرد فربه پشت پلکسی گلاس موهایش را رو به عقب شانه‌زده و دست‌هایش از بالا تا پایین خال‌کوبی دارد. اوه با خود فکر می‌کند همین‌که مویشان را جوری درست می‌کنند که انگار یک بسته مارگارین رویش خالی کرده‌اند بس نیست، باید بدنشان را هم از ریخت بیندازند؟ تازه، خال‌کوبی‌هایش هیچ درون‌مایه‌ای هم ندارند، فقط یک‌مشت نقش و نگارند و آیا یک انسان بالغ و سالم به میل خودش با خودش چنین کاری می‌کند؟ با بازوهایی توی شهر دوره می‌افتد که شبیه آستر کت هستند؟»

اوه کیست؟

اوه پیرمردی کینه‌ای است که بخاطر اینکه نانوایی محل یک بار بقیه پولش را اشتباهی پرداخته بود دیگر به آنجا سر نزده. در عین حال پیرمرد خوش قلب و مهربانی است که زمختی ظاهرش این مهر را پنهان کرده و مردم در نگاه اول او را فرد مهربانی نمی‌دانند.   بکمن برای اثبات این مهربانی علاقه شدید و عجیب اوه به سونیا را به مخاطب نشان میدهد.

در قسمتی از کتاب آمده است:   «ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلا چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از این که زنش پا به زندگی‌اش بگذارد اصلا زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند».

شما در این داستان با  پیرمردی ۵۹ ساله درون‌گرا، سخت‌کوش و بسیار سنتی است  مواجه می‌شوید که معتقد است همه‌چیز باید سرجای خودش باشد. و در موقعیت‌های مختلف متوجه خصوصیات اخلاقی او می‌شوید. هر چه بیشتر به خواندن کتاب ادامه بدهید متوجه خواهید شد که کتاب داستان یک عشق ناب و حقیقی و داستان مواجه نسل گذشته با پیشرفت و تغییر نسل آینده است.

«این روزها مردم فقط کامپیوتر دارند و دستگاه اسپرسو. جامعه‌ای که در آن هیچکس نمی‌تواند به طریقی منطقی با دست بنویسد و قهوه دم کند، به کجا می‌رود؟ به کجا؟ اصلاً به کجا می‌رویم اگر هر کس اتومبیلش را هرجا که عشقش می‌کشد، پارک کند؟ و به کجا می‌رویم اگر مردم یک روز دیگر سر کار نروند، تنها به این دلیل که خودشان را کشته‌اند؟»

اوه دوران جوانی سختی داشته و  بعد از پشت سر گذاشتن این دوران، با دختری به نام  سونیا  آشنا می‌شود. سونیا  تنها کسی است که در زندگی  اوه  است و تنها کسی  است که  اوه  را آنگونه که هست پذیرفته.

  سونیا کیست؟

سونیا  دختری شاد، دوست داشتنی و بسیار مهربان است که این مهربانی را در برابر همه آدم‌ها نشان می‌دهد. سونیا اوه را همانطور که هست با در نظر گرفتن ویژگی‌های شخصیتی و گاهی سادگی‌اش، گاهی سخت‌کوشی و اصرار و… دوستش دارد. سونیا در این کتاب نشان می‌دهد که زیبایی زندگی در پذیرفتن تفاوت‌ها و نقص‌ها است و هنرمند و عاشق واقعی آن کسی است که بتواند با این عیوب کنار بیاید و زندگی خوب و شادی داشته باشد.

«سونیا می‌گفت: دوست‌داشتن یک آدم مثل نقل‌مکان کردن به یه خونه‌ست. اولش عاشق همهٔ چیزایی میشی که برات تازگی دارن و هر روز صبح از اینکه می‌بینی این همه چیز بهت تعلق داره حیرانی، انگار که می‌ترسی یه‌نفر یه‌دفعه از در بیاد داخل تا برات توضیح بده یه اشتباه خیلی بدی رخ داده، درواقع قرار نبوده توی همچین جای فوق‌العاده‌ای زندگی کنی. بعد به مرور زمان دیوارها فرسوده می‌شن، چوب‌ها از بعضی قسمت‌ها پوسیده می‌شن، و می‌فهمی که عشقت به اون خونه به خاطر کمالش نیست، بلکه به‌خاطر عیب و نقصاشه. تمام سوراخ سنبه‌هاش رو میشناسی. یاد می‌گیری چطور کاری کنی که وقتی بیرون هوا سرده چطور کاری کنی که کلید توی قفل گیر نکنه. کدوم قطعه‌های کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی»

اوه، نماد نسلی است که از تغییر و هماهنگ شدن با تکنولوژی جا مانده است اما ارزش‌های اخلاقی را فدای سرعت تغییر نکرده. اوه سال‌ها با همسرش سونیا، زندگی کرده است و بعد از چهل سال زندگی مشترک و مرگ همسرش انگار به آخر خط رسیده است.

«عشق از دست رفته هنوز عشق است، فقط شکلش عوض می‌شود. نمی‌توانی لبخند او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دور زمین رقص بگردانی. ولی وقتی آن حس‌ها ضعیف می‌شود، حس دیگری قوی می‌شود. خاطره. خاطره شریک تو می‌شود. آن را می‌پرورانی. آن را می‌گیری و با آن می‌رقصی. زندگی باید تمام شود، عشق نه.»

در یک روز دوشنبه نظم از زندگی‌اش رخت بست

اوه که آدم تغییر کردن نیست و هر روز سیب زمینی و سوسیس می‌خورد نمی‌تواند تغییر را بپذیرد و همیشه کارهایش را از روی عادت انجام می‌دهد و هر تغییر کوچکی در زندگی‌اش خواننده را با اتفاقات جذاب مواجه می‌کند.

اوه  پس از اتفاقی که برای همسرش در آن تصادف می‌افتد و ویلچر نشینش می‌کند مثل خیلی از دیگر داستان‌ها همسرش را رها نمی‌کند  و یا پای زن دیگری را به زندگی‌اش باز نمی‌کند، بلکه او آنقدر سونیا را دوست دارد که اثاث خانه را به اندازه ویلچر برای او کوتاه می‌کند.

اوه، دقیقا نمی‌داند از چه روزی خاموش شد

شش ماه پس از مرگ همسرش، از کار بیکار شد یا بهتر است بگوییم بازنشسته شد و از آن روز، هر روز با خود می‌گوید، اگر همسایه‌ای سراغش نیاید و کاری به کارش نداشته باشد، می‌خواهد در آرامش بمیرد. اوه در دنیای خودش است که تصادف همسایه‌اش با صندوق پست خانه، باعث آشنایی با خانواده‌ای می‌شود که دنیایشان با روزگار اوه هم‌خوانی ندارد، نقطه عطف داستان مردی به نام اوه اینجاست که بعد از این اتفاق صفحه به صفحه به جذابیت داستان اضافه می‌شود.

اوه یک روز، بر اثر یک اتفاق کارش به بیمارستان می‌کشد و از آن روز در کنار خانواده پروانه، و دو دختر سه ساله و شش ساله‌اش و یک گربه از فکر خودکشی بیرون می‌آید، و حتی کار با موبایل و کامپیوتر را هم می‌آموزد و در یک زمستان سرد می‌میرد.

شما از خواندن خسته نمی‌شوید، چون:

بکمن در این کتاب با لحن طنز و زبانی ساده و روان، قصه پیرمردی را روایت می‌کند که همین ویژگی در کنار دیگر زیبایی‌های داستان مخاطب را به خواندن و خواندن بیشتر‌ترغیب می‌کند.

حتی با گربه نیز کشمکش دارد.

«چند قدم به گربه نزدیک شد. گربه بلند شد. اوه ایستاد. هر دو ایستادند و چند لحظه همدیگر را مثل دو لات و آشوبگر بالقوه توی یک میخانه کوچک محلی ورانداز کردند. اوه در این فکر بود که یکی از کفش‌های چوبی‌اش را سمت گربه پرت کند. ظاهرا گربه داشت بابت این امر مسلم ناسزا می‌گفت که خودش هیچ کفش چوبی‌ای ندارد تا با آن جواب اوه را بدهد.»
به این کالا امتیاز دهید