موجود
کتاب ملت عشق
کد کالا: ۵۹۸۴

ملت عشق

ناشر: ققنوس

مولف: اليف شافاک - ارسلان فصیحی

قیمت: ۳۹۰۰۰ ۳۳۱۵۰ تومان

(۵ از مجموع ۱ نظر)

«ملت عشق» نام رمانی نوشته «الیف شافاک» است که در سال ۲۰۱۰ به صورت همزمان به دو زبان انگلیسی و ترکی منتشر شد. «ارسلان فصیحی» آن را به فارسی برگردانده و توسط انتشارات ققنوس منتشر شده است. نام انگلیسی این کتاب چهل قانون عشق است که از زبان شمس تبریزی روایت می شود.

این کتاب تاکنون بیش از ۵۰۰ بار در ترکیه تجدید چاپ شده و به یکی از کتاب‌های پرفروش ترکیه تبدیل شده است. این کتاب در ایران هم با استقبال زیادی مواجه شد به طوری که در مدت کوتایی عنوان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها را از آن خود کرد.

فصیحی درباره دلایل پرفروش بودن کتاب «ملت عشق» گفته است:

«نثر نویسنده و شیوه‌های روایت او عامل مهم جذابیت اثر است. دلیل بعدی موضوع کتاب است. در این کتاب دو روایت هست. نزدیک به 20 راوی مختلف در این کتاب حضور دارند. دلیل سوم فمینیست بودن نویسنده است.»

موضوع کتاب

«اللا» زنی خانه‌دار که از زندگی شخصی خود رضایت ندارد و به عنوان یک ویراستار در یک انتشارات مشغول به کار شده است. برای شروع کار رمانی با به قلم «عزیز زاهارا» به اللا سپرده می‌شود که بعد از خواندن رمان، گزارشی در مورد آن بنویسد.

در این کتاب با دو داستان موازی مواجه می‌شوید. داستان اول قصه مولانا و شمس است و قصه دوم قصه اللا و عزیز زاهارا. این دو قصه به صورت موازی با هم پیش می‌روند و کتاب «ملت عشق» را می‌سازند. داستان عزیز و اللا شامل چندین قصه موازی است که نویسنده برای جلوگیری از اینکه مخاطب دچار سردرگمی شود و راوی را گم کند در ابتدای هر بخش نام راوی و زمان اتفاق افتادن قصه را نوشته است.

داستان این کتاب، در بعضی موارد براساس تاریخ و اتفاقات واقعی‌ است اما نویسنده رمان ملت عشق به اندازه‌ یک مورخ نسبت به واقعیت‌ها امانت‌‌دار نبوده و برای جذاب‌تر شدن داستان کمی تخیل به آن اضافه کرده است.

در بخش‌های کتاب چه خبر است؟

بخش اول کتاب، به توصیف و معرفی شخصیت‌های اللا و عزیز، و شمس و مولانا و شروع حرکت‌شان به سمت عشق پرداخته است و چقدر جای عشق در زندگی امروزی

شاید بعد از خواندن کتاب به خودتان بگویید که کتاب در حال شعار دادن درباره عشق است و چقدر جای عشق در زندگی امروزی ما انسان‌ها خالی است. اما اینطور نیست. این توصیفات و تصاویر جزیی از زیبایی‌هایی داستان هستند.

در بخش دوم کتاب، قصه رفتن شمس به سمت مولانا را می‌خوانیم. پیش از این، نویسنده کمی از مولانای قبل از دیدار شمس برای خواننده تصویر می‌سازد و بعد با ورود شمس به قونیه و برخورد او با چند کاراکتر کاملا متفاوت قصه را ادامه می‌دهد. این دیدارها هم از زاویه دید شمس و هم از زاویه دید شخصیت‌هایی که شمس در ورود به قونیه با آنها برخورد می‌کند، روایت می‌شوند.

یکی از ویژگی‌های منحصر به فرد رمان ملت عشق به‌هم‌ پیوستگی داستان است. این ویژگی شاهدی است بر این که نویسنده در تعریف کردن چندین داستان موازی و حفظ ارتباط آنها ونشان دادن یک تصویر کلی و یک‌پارچه به خوبی موفق شده است.

رابطه اللا و عزیز کم کم گرم‌تر می‌شود و احساسی بین این دو شکل می‌گیرد به شکلی که در کتاب می‌خوانیم اللا حرف‌هایی را به زبان می‌آورد که به اعتقاد خودش نمی‌وانسته به راحتی به کس دیگری بگوید. در نامه‌های رد و بدل شده بین این دو نفر، شخصیت‌هایشان کم کم شفاف‌تر و قابل لمس‌تر می‌شوند.

در بخش سوم کتاب، بالاخره مخاطب شاهد روبرو شدن شمس با مولانا است. ورود شمس مثل بقیه قسمت‌های داستان هیجان برانگیز است؛ ورودی که بعضی‌ها را به واکنش وامی‌دارد. در این بخش با مخاطبان، مردان متعصب، روبرو می‌شویم. کسانی که به قول خود شمس «فقط مرحله‌ اول دین و ظاهرش را می‌دانند». مثلا از قول یکی از همین افراد می‌خوانیم:

« ... به نظر آن‌ها [صوفی‌ها] شراب خوردن، رقصیدن، ساز نواختن، شعر گفتن، نقاشی کشیدن و امثال این‌ها از واجبات دینی مهم‌تر است. مدام تکرار می‌کنند «مادامی که در اسلام رتبه وجود ندارد، همه حق دارند از راهی که می‌دانند به خدا برسند.»

نکته‌ی جالب توجه دیگری که در این بخش از کتاب ملت عشق می‌‌خوانید، چند جمله به روایت از مولانا درست قبل از دیدار اول‌اش با شمس است:

«…البته کسانی هم هستند که خواسته‌های بزرگ‌تری دارند: از آن‌هایی که می‌خواهند برای بیماری لاعلاج‌شان شفایی بیابم بگیر تا آن‌هایی که خواهش می‌کنند باطل السحری به ایشان بدهم. همین‌ها نگران‌ام می‌کنند. مگر نمی‌بینند نه پیغمبرم تا کرامات نشان بدهم و نه لقمان تا شفا ببخشم؟»

بخش چهارم کتاب، قصه رفتن است. رفتنی که برای هر دو روایت این کتاب اتفاق می‌افتد. روایت اللا و عزیز که در آن اللا تصمیم می‌گیرد ابراز علاقه عزیز را قبول کند و این مسئله را با او در میان می‌گذارد. شمس هم تصمیم می‌گیرد مسیری که با مولانا شروع کرده بود را با «سماع» به نهایت برساند و کامل شدن او را ببیند. کامل شدنی که در واقع هردوی آن‌ها را (شمس و مولانا) را به یک نوع پایان طبیعی نزدیک می‌کند. البته این پایان تازه ابتدای راه محسوب می‌شود. در این جدایی مولانایی که شاگرد شمس شده، همراه با خود شمس پیشرفت می‌کند و به درجه والای عرفان و انسانیت می‌رسد که کم کم به همان شخصیتی تبدیل می‌شود که قرن‌هاست به آن ویژگی‌ها می‌شناسیمش.

«باد نیاورده است مرا که باد ببردم از زندگی‌ات…»

این جمله‌ای است که شمس به مولانا گفته. اما بعد از جدا شدن مولانا از شمس و بعد از دو سال در کنار هم بودن و آموزش دیدن مولانا، خبری از شمس نیست. این جدایی به قدری برای مولانا باور ناپذیر و سخت بود که پسرش (پسر مولانا) در مورد وضعیت پدرش می‌گوید: «در یک شب تمام محاسن‌اش سفید شد». این «پیر» شدن با رفتن شمس، تاثیر او شمس بر زندگی مولانا را خلاصه می‌کند. تاثیری که شاید در این جملات مولانا خطاب به پسرش به خوبی بیان شده باشد:

«ارجمند است او؛ خود من است، فراموش نکن. شمس و من دو انسان جداگانه نیستیم. در اصل یکی هستیم. ماه یک روی تاریک دارد یک روی روشن. شمس روی سرکش من است. او جنبه عاصی من است. کسی نمی‌بیند اما در هر عصیان او من هستم.»

شمس یا عطار؟

خواندن قسمت‌هایی از کتاب ناخودآگاه ذهن آدم را به سمت تذکره‌الاولیای عطار و روایت‌های موجود در آن کتاب می‌اندازد. به طور قسمتی از حرف‌های شمس را بخوانید:

«عادتی قدیمی دارم که بی استثنا پیش از ورود به هر شهری به جا می‌آورمش: قبل از گذر از دروازه‌های شهر مدتی می‌ایستم و به تمام اولیای آن‌جا درود می‌فرستم. خواه مرده باشند خواه زنده، خواه مشهور باشند خواه مجهول، به تمام اولیایی که در آن شهر زندگی کرده‌اند یا می‌کنند پیشاپیش سلام می‌کنم. رخصت می‌طلبم از آن‌ها. طی این همه سال شهر، قصبه یا روستایی نبوده که پیش از رخصت گرفتن از اولیایش پا به آن‌جا گذاشته باشم. جایی که به آن وارد می‌شوم تفاوتی نمی‌کند اکثر ساکنانش مسلمان باشند یا مسیحی یا یهودی یا زرتشتی؛ در هر جایی مسلما یک ولی هست. اولیاء از تفاوت‌های دینی و جمعی و جسمی فراتر رفته‌اند. ولی راهنمای همه‌ بشریت است.»

به این کالا امتیاز دهید

برچسب‌های کالا: